۱۰۸

شنبه ۱۵ خرداد ۱۳۸۹ | به قلم Saleh

این روز ها نمی دونم چرا هی هوس نوشتن میکنم یا بقول خودم حبابم می آید! شاید مقتضیات زمان و مکان باشد! شاید بخاطر این است که کمی وقت آزاد پیدا کردم و دیگر هول هولکی زندگی نمی کنم! شاید بخاطر وجود آدم های جدید اطراف است وشاید بخاطر خیلی چیز های دیگر است که الان تو ذهن من نیست و شاید…..

این روز ها یک جور هایی احتیاج دارم به همان پس گردنی های محکمی که آدمیزاد در طول مراحل زندگیش به آن احتیاج دارد!

گاها ما مشغولیم به خود و در این دل مشغولی هایمان حواسمان به هیچ چیز نیست حتی به همان زمان و مکان که مقتضیاتی دارد!

این مقتضیات زمان و مکان را که بکار میگیرم احساس میکنم کلام بد جوری حوزوی میشود لکن!

 

پ .ن یا بقول آن رفیق شفیق پ . ت :

ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود/ تسبیح شیخ و خرقه ی رند شراب خوار

Add to Del.icio.us | موضوع : دست نوشته های من | ۴ نظر »

۱۰۷

جمعه ۱۴ خرداد ۱۳۸۹ | به قلم Saleh


من :دنیا پست ِ خیلی پست تر از اون چیزی که ما فکر میکنیم و منظورم از پست بی ارزش و اینکه نمیشه رو هیچ چیش حساب کرد بود

ح . م: حضرت علی (ع) فرمودند:عجیب ترین چیز دنیاست و عجیبتر از آن دل بستن به دنیاست!

 

هرچند که من از انتزاعی فکر کردن و اتنزاعی عمل کردن فرار میکنم و معتقدم بسیاری از موضوعات صفر و یکی نیستند و همیشه میشود یک پیوستار بین صفر و یک را در نظر گرفت و اصولا نگاه صفر و یکی است که همه چیز را تبدیل به معضل میکند و مشکلات را افزون تر اما بعضی مواقع دقیقا باید صفر و یکی عمل کرد یک منطق انتزاعی محض! اصولا در این مواقع  باید یک انتخاب داشت بین دو گزینه ی موجود، اگر بخواهیم در این پیوستار حرکت کنیم ضرر کرده ایم و همچنان در بلاتکلیفی خود دست و پا خواهیم زد!

این روزها که از تو میخواهند نو کامنت باشی به چه فکر میکنی؟؟؟ به این که این چه P  ای بود که منتج شده به این q  !حتی برای شنیدن  یک اسم شاید همه چیز فقط یک اسم باشد شاید اثم….

آن اسم که تو نمیگویی شاید برای تو  عصم باشد، اما بیشتر برای من شبیه همان اثم مرتکب نشده است!

 پ .ن: هر کسی کو دور ماند از اصل خویش ، باز جوید روز گار وصل خویش!

Add to Del.icio.us | موضوع : Uncategorized | ۳ نظر »

۱۰۶

جمعه ۷ خرداد ۱۳۸۹ | به قلم Saleh

به نام متفاوت ترین و نزدیک ترین

بعضا مشکل ما آدم ها این است که همه چیز را خیلی منطقی و جمع و تفریق پذیر می پنداریم،همیشه دنبال این هستیم که دو، دوتایمان بشود ۴ تا ، سریع و بدون دردسر! و خیلی اوقات این نمی شود! بعضا خیلی از چیزها اینطور نیست معادلات دیگری در میان است همه چیز ساده و بدون دردسر پیش نمیرود  خیلی از این موضوعات حساب و کتاب بردار نیست مثل رفاقت! تو نمی توانی اراده کنی و با کسی رفاقت کنی اگر شد بر مبنای اراده تجارت است رفاقت نیست!در میان حتما باید نفعی باشد تو چیزی را واگذار میکنی و چیزی را دریافت مثل قانون تجارت!

امروز جاهایی رفتم برای اولین بار:تالار رودکی یه کنسرت موزیک نئوکلاسیک که واقعا من هارمونیش رو و ارتباط سازها رو با هم نفهمیدم!تا یه کافه نزدیک های چهار راه ولیعصر که آدم های درونش زیادی تخیلی بودند و وقتی واردش می شدی چشمانت ازدود سیگار می سوخت!کلا خاص بودن برای همه جذاب است هر کسی دوست دارد خاص باشد اما هر کس به طریقی!

بعضی نوشته ها برای مخاطب خاص است و بعضی از خطوط ِ بعضی نوشته ها برای مخاطب خاص تر، این خطوط از همان خطوط است: معادلات این دنیا متفاوت با آن طرف همه چیزش متفاوت است حتی میزان اندازه گیری اش هم فرق میکند ،چیز های بی ارزش نزد ما با ارزش است و چیزهای با ارزش بی ارزش!آن جا هم حساب و کتاب پذیر نیست! دو مورد همه پارامتر ها را تحت تاثیر قرار می دهد :اراده ی انسان و مشیت الهی(دموکراسی تو روز روشن)!

گاهی من نمی توانم مثل آدم های دور و برم باشم دوست دارم خاص باشم ،نگفتم خاص بودن برای همه جذاب است! اما خوب بودن نه!

Add to Del.icio.us | موضوع : Uncategorized, دست نوشته های من | ۷ نظر »

۱۰۵

سه شنبه ۱۰ فروردین ۱۳۸۹ | به قلم Saleh

امروز دهمین روز سال جدید است و یا بهتر بگویم بود!

و من الان در شرکت نشسته ام و هوس کرده ام  در اولین روز کاری سال جدید که با بیکاری شدیدی نیز روبروست مثل این جوانان آسمان جول و بیکار وبلاگ بنویسم!و از آنجا که اصلا نوشتنم نمی آید جنس این کلمات از نوع الیاف است و بخصوص پشم!که بافتنش حال می دهد!پس زیاد این بافت پشمی را جدی نگیرید.

در این لحظه از زمان ذهنم خالی است از آن خالی بودن ها که دچار بی وزنیت میکند،حال می دهد و لذت!و هیچ برنامه ای و هدفی برای بعد ندارم ،کلا بدون هدف زندگی کردن هم مزایای خودش را دارد و به تو اجازه می دهد در زمان حال زندگی کنی و تصمیمات آنی هیجان را بیشتر میکند!

دلم برای رانندگی در جاده تنگ شده است از بس که رانندگی کردم در این چند روز! روی هر صندلی که مینشینم احساس میکنم باید پدال گاز را فشار بدهم و سریع دنده را به ۵ برسانم از این توهمات فانتزی راننده کامیونی! 

Add to Del.icio.us | موضوع : دست نوشته های من | ۹ نظر »

۱۰۴

چهارشنبه ۷ بهمن ۱۳۸۸ | به قلم Saleh

بی لشگریم ، حوصله شرح قصه نیست / فرمانبریم ، حوصله شرح قصه نیست

با پرچم سفید به پیکار میرویم / ما کمتریم ، حوصله شرح قصه نیست

فریاد میزنند ببینید و بشنوید / کور و کریم ، حوصله شرح قصه نیست

تکرار نقش کهنه خود در لباس نو / بازیگریم ، حوصله شرح قصه نیست

آیینه ها به دیدن هم خو گرفته اند / یکدیگریم ، حوصله شرح قصه نیست

همچون انار خون دل از خویش میخوریم / غم پروریم حوصله شرح قصه نیست

آیا به راز گوشه چشم سیاه دوست  / پی میبریم ؟ حوصله شرح قصه نیست

پا نوشت:

۱.باز می لرزد دلم دستم

۲. دیروز در سایت جهادی دیدم که چند تا از دانش آموز هایی که وقتی راهنمایی بودند من با هاشون حل تمرین ریاضی فیزیک داشتم شده اند مسئول ثبت نام جهادی،احساس پیری کردم به شدت احساس بدی بود…

 

Add to Del.icio.us | موضوع : Uncategorized | ۹ نظر »

۱۰۳

دوشنبه ۲۳ آذر ۱۳۸۸ | به قلم Saleh

خدای  خوب ،  همیشه  از  تماشای  کارهای  بد  ما  عصبانی نمی شود ، گاه از رویت کارهای  کودکانه  ما  - در عین حال  که  اصرار داریم  خود را بزرگ نشان بدهیم - خنده اش  هم   می گیرد!

پا نوشت: در خانه اگر کس است یک حرف بس است!

Add to Del.icio.us | موضوع : Uncategorized | ۶ نظر »

شنبه ۳۰ آبان ۱۳۸۸ | به قلم Saleh

هوا بد جورملس و ابری و نیمه بارانی است گلاب به رویتان آدم هوس دود و دم میکند!

از قدیم هر وقت هوا اینطور ابری و باحال میشد دوست داشتم بزنم بیرون در فضای بسته در روزهای ابری نفسم میگیرد!

یک جنب و جوش الکی دراین ساعات حال میدهد!

Add to Del.icio.us | موضوع : دست نوشته های من | ۴ نظر »

صد و یک

دوشنبه ۲۵ آبان ۱۳۸۸ | به قلم Saleh

فکر میکنم من آز آن دسته از آدم های  کم رو و خجالتی نباشم حداقل می توان گفت که در بین دوستان خودی تر خجالتی نیستم و بعضا هر اراجیفی از نوع طنز که باشد بر زبان می آورم البته نه هر اراجیفی!

اما دیروز مجبور شدم یک جا را برای خجالت کشیدن ترک کنم از معدود دفعاتی بود که برای خودم خجالت نمیکشیدم!

برادر من اصولا آدمی تند خو است،عجول است و فراموشکار و دل رحم….و هزار بعد مثبت و منفی دارد اما دلیل نمی شود هر موقع یکی از این صفات بر او غالب شد چشمان را ببندد و دهانش را باز!!!!!

و منی که گاها برای دین و دیانت رگ گردنم متورم میشود باید به یاد داشته باشم که بعضی چیز ها بسیار حرمت دارد مثل آبرو ی مومن هر چند طرف مقابل از نظر من ذره ای مومن نباشد اما این نظر من است!

همچنین باید به یاد داشته باشم همیشه اشخاصی که برای من خودی هستند ممکن است برای دیگران غریبه باشند لطفا پارک را با حیاط خلوت خانه اشتباه نگیرید!

Add to Del.icio.us | موضوع : دست نوشته های من | ۳ نظر »

صد

یکشنبه ۲۴ آبان ۱۳۸۸ | به قلم Saleh


 

این صدمین پستی است که من دارم می نویسم و موقعی که  این وبلاگ را استارت زدم فکر میکردم خیلی زود تر از این ها صدمین پستم را هوا می کنم اما همیشه خواستن توانستن نیست و تخمین های انسانی درست از آب در نمی آید.

عدد صد عدد جالبی است شاید برای من که یکسری چیزهایی به ذهنم متبادر میشود با شنیدنش جالب تر هم باشد !اولین موضوع هم همین پروژه صد دستگاه توربین است که بنده بطور مستقیم و غیر مستقیم با آن سر و کار دارم در این محل کار!

یکی دیگر از این مخیلیات مربوط می شود به صدمین پستی که چند سال پیش دوستی در وبلاگی که نامش تلنگر بود می نوشت و من زیاد میخواندم آن پست را!

و دیگر آن شعر معروف است:چونکه صد آمد نود هم پیش ماس/نام احمد نام کل انبیاست

ولی هدف از نوشتن این سطور اینجا صد نبود بلکه بعضی از افکار بود که مربوط می شود به تغییر، واژه ای که رخ دادنش شاید خوب باشد و شاید هم بعد و جنبه ی مثبت یا منفی آن در زندگی بعدا معلوم می شود!

تغییر فر آیند جالبی ست همه جا وجود دارد گاهی نیاز به تصمیم دارد و گاهی بی نیاز است!

و وقتی با تصمیم همراه می شود سخت تر و بزرگ تر و محسوس تر می شود !و این تصمیم هاست که سختش میکند!

کلا جمع نقیضین است این تغییر هم ارادی است و هم غیر ارادی هم محسوس است هم نامحسوس هم خوب است و هم بد و کلا از این چیز های ف ل ِ کسی بل است بین دو نقطه ی سفید و سیاه!

این پست بیشتر شبیه یک چک نویس ذهنی شد

معذرت از اینکه با خواندن آن مختان چک نویس می شود!

Add to Del.icio.us | موضوع : دست نوشته های من | ۳ نظر »

بازگشت

دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸ | به قلم Saleh

بعد از ماه ها رفتیم سراغ وبلاگ های دوستانی که سالیان متمادی معمولا هر شب در نوشته هایشان وول میخوردیم یا به عبارتی ول میچرخیدم!

دلم خواست نوشتن را مخصوصا وقتی اینجا را دیدم!

حرف زیاد پیدا کرده ام برای گفتن ولی چیزی را که گم کرده ام وقت است!

قدیم تر ها چیزی که زیاد بود وقت و چیزی که نبود حرف….

در هر حال اینجا ایران است روزی قیف هست اما قیر نیست و روز دیگر قیف نیست و قیر هست….

فعلا همین مقدار بس است

پی نوشت:هر کسی کو دور ماند از اصل خویش /بازجوید روزگار وصل خویش

Add to Del.icio.us | موضوع : دست نوشته های من | ۴ نظر »

« مطلب بعدی