همیشه به این روزهای رمضان که میرسم حس شدید بی وزنی و بی هدفی فرا میگیرد وجودم را همان آرگونیسم معروف همیشگی، انگار نه انگار که در ماه خدایی و کمی باید فرق داشته باشی با دیگر ماه ها ، که آنها هم ازان خداست….
داشتم نوشته ای از رضا امیر خانی را درباره ی معلم شیمی دبیرستانش میخواندم که خودم هم یاد معلم شیمی دوم دبیرستانم افتادم جناب آقای نهضتی معلم لطیفی بود کلی می خندیدم سر کلاسش ما اراذل و لشوش کلاس!
دوم دبیرستان اوایل مباحث الکترون و اشغال اوربیتال ها بود که او(معلم) با آن لحن خاصش مدادم این اوربیتال ها را طوری تکرار میکرد که هنوز که هنوزاست در مغز کند ِ من چیزهایی یافت میشود! بعد از سالها دوری از شیمی….
لب هایتان را غنچه کنید و با حالت خاصی که فکر میکنم همه ی بچه های دوره ی ۲۳ مفید میدانند بگویید
S S PS PSD PSFD PF DF
اگر اشتباه نکرده باشم همین بود ترتیب قرار گیری این اوربیتال ها، بعضی وقت ها هم بگویید آقای صنعتی پسرم بگو ببینم…..
شیرین بود آن روز ها و چقدر خاطره داریم از آن موقع ها …
قدیم تر ها بیشتر در خاطرات دبیرستان مستغرق میشدیم و متلذذ!
این روز ها نمی دونم چرا هی هوس نوشتن میکنم یا بقول خودم حبابم می آید! شاید مقتضیات زمان و مکان باشد! شاید بخاطر این است که کمی وقت آزاد پیدا کردم و دیگر هول هولکی زندگی نمی کنم! شاید بخاطر وجود آدم های جدید اطراف است وشاید بخاطر خیلی چیز های دیگر است که الان تو ذهن من نیست و شاید…..
این روز ها یک جور هایی احتیاج دارم به همان پس گردنی های محکمی که آدمیزاد در طول مراحل زندگیش به آن احتیاج دارد!
گاها ما مشغولیم به خود و در این دل مشغولی هایمان حواسمان به هیچ چیز نیست حتی به همان زمان و مکان که مقتضیاتی دارد!
این مقتضیات زمان و مکان را که بکار میگیرم احساس میکنم کلام بد جوری حوزوی میشود لکن!
پ .ن یا بقول آن رفیق شفیق پ . ت :
ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود/ تسبیح شیخ و خرقه ی رند شراب خوار
من :دنیا پست ِ خیلی پست تر از اون چیزی که ما فکر میکنیم و منظورم از پست بی ارزش و اینکه نمیشه رو هیچ چیش حساب کرد بود
ح . م: حضرت علی (ع) فرمودند:عجیب ترین چیز دنیاست و عجیبتر از آن دل بستن به دنیاست!
هرچند که من از انتزاعی فکر کردن و اتنزاعی عمل کردن فرار میکنم و معتقدم بسیاری از موضوعات صفر و یکی نیستند و همیشه میشود یک پیوستار بین صفر و یک را در نظر گرفت و اصولا نگاه صفر و یکی است که همه چیز را تبدیل به معضل میکند و مشکلات را افزون تر اما بعضی مواقع دقیقا باید صفر و یکی عمل کرد یک منطق انتزاعی محض! اصولا در این مواقع باید یک انتخاب داشت بین دو گزینه ی موجود، اگر بخواهیم در این پیوستار حرکت کنیم ضرر کرده ایم و همچنان در بلاتکلیفی خود دست و پا خواهیم زد!
این روزها که از تو میخواهند نو کامنت باشی به چه فکر میکنی؟؟؟ به این که این چه P ای بود که منتج شده به این q !حتی برای شنیدن یک اسم شاید همه چیز فقط یک اسم باشد شاید اثم….
آن اسم که تو نمیگویی شاید برای تو عصم باشد، اما بیشتر برای من شبیه همان اثم مرتکب نشده است!
پ .ن: هر کسی کو دور ماند از اصل خویش ، باز جوید روز گار وصل خویش!
بعضا مشکل ما آدم ها این است که همه چیز را خیلی منطقی و جمع و تفریق پذیر می پنداریم،همیشه دنبال این هستیم که دو، دوتایمان بشود ۴ تا ، سریع و بدون دردسر! و خیلی اوقات این نمی شود! بعضا خیلی از چیزها اینطور نیست معادلات دیگری در میان است همه چیز ساده و بدون دردسر پیش نمیرودخیلی از این موضوعات حساب و کتاب بردار نیست مثل رفاقت! تو نمی توانی اراده کنی و با کسی رفاقت کنی اگر شد بر مبنای اراده تجارت است رفاقت نیست!در میان حتما باید نفعی باشد تو چیزی را واگذار میکنی و چیزی را دریافت مثل قانون تجارت!
امروز جاهایی رفتم برای اولین بار:تالار رودکی یه کنسرت موزیک نئوکلاسیک که واقعا من هارمونیش رو و ارتباط سازها رو با هم نفهمیدم!تا یه کافه نزدیک های چهار راه ولیعصر که آدم های درونش زیادی تخیلی بودند و وقتی واردش می شدی چشمانت ازدود سیگار می سوخت!کلا خاص بودن برای همه جذاب است هر کسی دوست دارد خاص باشد اما هر کس به طریقی!
بعضی نوشته ها برای مخاطب خاص است و بعضی از خطوط ِ بعضی نوشته ها برای مخاطب خاص تر، این خطوط از همان خطوط است: معادلات این دنیا متفاوت با آن طرف همه چیزش متفاوت است حتی میزان اندازه گیری اش هم فرق میکند ،چیز های بی ارزش نزد ما با ارزش است و چیزهای با ارزش بی ارزش!آن جا هم حساب و کتاب پذیر نیست! دو مورد همه پارامتر ها را تحت تاثیر قرار می دهد :اراده ی انسان و مشیت الهی(دموکراسی تو روز روشن)!
گاهی من نمی توانم مثل آدم های دور و برم باشم دوست دارم خاص باشم ،نگفتم خاص بودن برای همه جذاب است! اما خوب بودن نه!
و من الان در شرکت نشسته ام و هوس کرده ام در اولین روز کاری سال جدید که با بیکاری شدیدی نیز روبروست مثل این جوانان آسمان جول و بیکار وبلاگ بنویسم!و از آنجا که اصلا نوشتنم نمی آید جنس این کلمات از نوع الیاف است و بخصوص پشم!که بافتنش حال می دهد!پس زیاد این بافت پشمی را جدی نگیرید.
در این لحظه از زمان ذهنم خالی است از آن خالی بودن ها که دچار بی وزنیت میکند،حال می دهد و لذت!و هیچ برنامه ای و هدفی برای بعد ندارم ،کلا بدون هدف زندگی کردن هم مزایای خودش را دارد و به تو اجازه می دهد در زمان حال زندگی کنی و تصمیمات آنی هیجان را بیشتر میکند!
دلم برای رانندگی در جاده تنگ شده است از بس که رانندگی کردم در این چند روز! روی هر صندلی که مینشینم احساس میکنم باید پدال گاز را فشار بدهم و سریع دنده را به ۵ برسانم از این توهمات فانتزی راننده کامیونی!
بی لشگریم ، حوصله شرح قصه نیست / فرمانبریم ، حوصله شرح قصه نیست
با پرچم سفید به پیکار میرویم / ما کمتریم ، حوصله شرح قصه نیست
فریاد میزنند ببینید و بشنوید / کور و کریم ، حوصله شرح قصه نیست
تکرار نقش کهنه خود در لباس نو / بازیگریم ، حوصله شرح قصه نیست
آیینه ها به دیدن هم خو گرفته اند / یکدیگریم ، حوصله شرح قصه نیست
همچون انار خون دل از خویش میخوریم / غم پروریم حوصله شرح قصه نیست
آیا به راز گوشه چشم سیاه دوست / پی میبریم ؟ حوصله شرح قصه نیست
پا نوشت:
۱.باز می لرزد دلم دستم
۲. دیروز در سایت جهادی دیدم که چند تا از دانش آموز هایی که وقتی راهنمایی بودند من با هاشون حل تمرین ریاضی فیزیک داشتم شده اند مسئول ثبت نام جهادی،احساس پیری کردم به شدت احساس بدی بود…
خدای خوب ، همیشه از تماشای کارهای بد ما عصبانی نمی شود ، گاه از رویت کارهای کودکانه ما - در عین حال که اصرار داریم خود را بزرگ نشان بدهیم – خنده اش هم می گیرد!
فکر میکنم من آز آن دسته از آدم های کم رو و خجالتی نباشم حداقل می توان گفت که در بین دوستان خودی تر خجالتی نیستم و بعضا هر اراجیفی از نوع طنز که باشد بر زبان می آورم البته نه هر اراجیفی!
اما دیروز مجبور شدم یک جا را برای خجالت کشیدن ترک کنم از معدود دفعاتی بود که برای خودم خجالت نمیکشیدم!
برادر من اصولا آدمی تند خو است،عجول است و فراموشکار و دل رحم….و هزار بعد مثبت و منفی دارد اما دلیل نمی شود هر موقع یکی از این صفات بر او غالب شد چشمان را ببندد و دهانش را باز!!!!!
و منی که گاها برای دین و دیانت رگ گردنم متورم میشود باید به یاد داشته باشم که بعضی چیز ها بسیار حرمت دارد مثل آبرو ی مومن هر چند طرف مقابل از نظر من ذره ای مومن نباشد اما این نظر من است!
همچنین باید به یاد داشته باشم همیشه اشخاصی که برای من خودی هستند ممکن است برای دیگران غریبه باشند لطفا پارک را با حیاط خلوت خانه اشتباه نگیرید!