یکشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۰ | به قلم Saleh
قال رسول الله (ص):
رسول خدا صلی الله فرمودند:
یا علیٍ، خداوند خوش دارد که بنده بگوید : پروردگارا گناه مرا بیامرز که جز تو آمرزنده ای نیست ؛ آنگاه از جانب خداوند خطاب شود: فرشتگانم این بنده مومن دانسته که جز من آمرزنده ای نیست . شاهد باشید گناهش را آمرزیدم .
السلام علیک یا رسول الله یا رحمة للعالمین
پ ن:
ز اختیار جهان عقدهای ست در دلِ من
که جز به گریهی بیاختیار نگشاید
| موضوع : دست نوشته های من | یک نظر »
یکشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۰ | به قلم Saleh
نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی/ که به دوستان یکدل سر دست برفشانی
دلم از تو چون نرنجد؟ که به وهم درنگنجد/ که جواب تلخ گویی تو بدین شکردهانی
نفسی بیا و بنشین، سخنی بگو و بشنو /که به تشنگی بمردم بَرِ آب زندگانی
غم دل به کس نگویم که بگفت رنگ رویم /تو به صورتم نگه کن که سرایرم بدانی
عجبت نیاید از من سخنان سوزناکم /عجبست اگر بسوزم چو بر آتشم نشانی
دل عارفان ببردند و قرار پارسایان /همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی
نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم /همه بر سر زبانند و تو در میان جانی
اگرت به هر که دنیا بدهند حیف باشد/ و گرت به هر چه عُقبیٰ بخرند رایگانی
تو نظیر من ببینی و بَدیل من بگیری/ عوضِ تو من نیابم که به هیچ کس نمانی
نه عجب کمال حُسنت که به صد زبان بگویم /که هنوز پیش ذکرت خجلم ز بی زبانی
مده ای رفیق پندم که نظر بر او فکندم /تو میان ما ندانی که چه میرود نهانی!
مزن ای عدو به تیرم که بدین قدر نمیرم /خبرش بگو که جانم بدهم به مژدگانی
بُت من چه جای لیلی که بریخت خون مجنون؟ /اگر این قمر ببینی دگر آن سَمَر نخوانی
دل دردمند سعدی ز محبت تو خون شد /نه به وصل میرسانی نه به قتل میره
پ. ن:
این شعر را که میخوانم حض میبرم،در این شب ها این شعر هاست که کمی لذت را در جان زنده میدارد
هوس نشستن در یک کافه کنار خیابان کرده ام و کافی موکا با خامه مزمزه کردن ….
| موضوع : دست نوشته های من | ۲ نظر »
سه شنبه ۶ دی ۱۳۹۰ | به قلم Saleh
این روز ها میبینی دوستی را که در این حالات عجیب و سنگین خوف و رجا بسر می برد و چیز هایی در ذهنت مجسم میشود و آینه ای میشود برای بازتاب بعضی حالات نچندان دور ….
خوب است رفیق ، لازم است این حالات ! در میابی چیزهایی را که شاید در کمتر دورانی از زندگی دست یافتنی باشد.
حکمت کارهای این روزهای خدا اگرچه برای عقل غیر قابل درک است اما دلت میفهمد و میتواند تصمیم بگیرد البت اگر دلت دل باشد همان بنایی که اگر لرزید محکم تر میشود.
این پست دقیقا برای یک مخاطب خاص است مثل یک ایمیل شخصی مثل یک یادگاری کوچک در شب میلاد!
| موضوع : دست نوشته های من | یک نظر »
دوشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۰ | به قلم Saleh
این پست هم شد مثل همه این پست هایی که این چند وقت نوشتم و پاک کردم ، لذت دارد این خود آزاری وبلاگی!
فعلا زندگی آرام است مثل روز های آفتابی شمال که هوا دم دارد و آسمان آبی است و آفتاب پوست را می سوزاند و دریا بدون هیچ موجی فقط تلالو نور را باز میتاباند….
پا نوشت:
همین که دوستانی به تو زنگ میزنند و درخواست آپ این درگاه را دارند خودش کوه دلگرمی است، مخصوصا اگر از آن طرف آبها از آن ینگه ی دنیا باشد.
بیزاری دوستان دمساز/ تفریق میان جسم و جان است
| موضوع : دست نوشته های من | بدون نظر »
دوشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۰ | به قلم Saleh
بعد از تو آفتاب، بـــــه دردي نمي خــورد / شب هاي ماهتاب، به دردي نمي خورد
وقتــي تو تشنه ماندي، از آن روز تا ابد / دجـله، فـرات، آب، به دردي نمي خـورد
گاهي به دوش جد و گهي روي نيزه ها / دنيا به اين حساب، به دردي نمي خورد
سنگت زدند تا كه خــدا اجـرشان دهد / ز آن دم دگـر ثواب، به دردي نمي خورد
| موضوع : کلام | یک نظر »
شنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۰ | به قلم Saleh
لیلا! تو اگر بودي و ميشنيدي صداي نالههاي او را در پاي جنازهي پسر، ميفهميدي که اين رضا شدن به رضاي خداوند، چه کار مشکلي است
« واي فرزندم ! واي پسرم ! واي نور چشمم ! واي علي اکبرم ! واي پارهي جگرم ! واي همهي دلم ! واي تمام هستيام ! »
امام، با دستهاي لرزانش، خون را از سر و صورت و لب و دندان علي ميسترد و با او نجوا ميکرد:
« تو ! تو پسرم ! رفتي و از غمهاي دنيا رها شدي و پدرت را تنها و بيياور گذاشتي. »
و بعد خم شد و من گمان کردم به يافتن گوهري
و خم شد و من گمان کردم به بوييدن گلی
و خم شد و من با خودم گفتم به بوسيدن طفل نوزاد
و خم شد و من به چشم خودم ديدم که لب بر لب علي گذاشت و شروع کرد به مکيدم لبها و دندانهاي او و ديدم که شانههاي او چون ستونهاي استوار جهان تکان ميخورد و ميرود که زلزلهاي، آفرينش را در هم بريزد
و با گوشهاي خودم از ميان گريههايش شنيدم که:
« دنيا پس از تو نباشد، بعد از تو خاک بر سر دنيا »
و با چشمهاي خودم بيقراري پسر را ديدم، جنازه علي اکبر را که با اين کلام پدر آرام گرفت و فرو نشست:
« و چه زود است پيوستن من به تو پسرم، پارهي جگرم، عزيز دلم. » علي آرام گرفت؛ اما چه آرام گرفتني!
امام با خود زمزمه ميکرد و چون کبوتر پر و بال شکستهاي به سمت خيام ميرفت. من اما جرأت نکردم به خيمهها نزديک شوم. جوابي براي زينب نداشتم. به سکينه چه بايد ميگفتم؟
بگذار خبر را امام ببرد. بگذار پشت خميدهي امام، حامل اين پيام باشد. بگذار واقعه را چشمهاي گريان او بيان کند. هر چه باشد او مظهر سکينه و آرامش است. او کجا و اسب بيسوار؟
نميدانم امام چه گفت و چه کرد؟ فقط ديدم پيرمردي که شمشيرش را عصا کرده بود، در حلقهاي از جوانان بنيهاشم به سمت جنازهي سوار من پيش ميآيد. اگر پيکر تکهتکه نبود، چه نيازي به اين همه جوان بود؟ دو جوان هم ميتوانستند دو سوي جنازه را بگيرند و از زمين بردارند. انگار امام هر کدام را براي بردن قطعهاي آورده بود.
برگرفته از کتاب پدر، عشق و پسر
نوشته سید مهدی شجاعی
| موضوع : کلام | یک نظر »
یکشنبه ۶ آذر ۱۳۹۰ | به قلم Saleh

من این طمع نکنم کز تو کام برگیرم
مگر ببینمت از دور و گام برگیرم
من این خیال نبندم که دانهای به مراد
میان این همه تشویش دام برگیرم
ستادهام به غلامی گرم قبول کن
و گر نخواهی کفش غلام برگیرم
مرا ز دست تو گر منصفی و گر ظالم
گریز نیست که دل زین مقام برگیرم
ز فکرهای پریشان و بارهای فراق
که بر دلست ندانم کدام برگیرم
گرم هزار تعنت کنی و طعنه زنی
من آن نیم که ره انتقام برگیرم
گرم جواز نباشد به بارگاه قبول
و گر مجال نباشد که کام برگیرم
از این قدر نگریزم که بوسی از دهنت
اگر حلال نباشد حرام برگیرم
| موضوع : کلام | بدون نظر »
شنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۰ | به قلم Saleh
کن لما لا ترجو أرجى منک لما ترجو، فإن موسى بن عمران (علیه السلام) خرج یقتبس لأهله نارا فکلمه الله (عز وجل) فرجع نبیا، وخرجت ملکة سبأ فأسلمت مع سلیمان (علیه السلام)، وخرج سحرة فرعون یطلبون العزة لفرعون فرجعوا مؤمنین
به آنچه امید ندارى امیدوارتر باش تا به آنچه امیدوارى، چرا که موسى بن عمران (علیه السلام) به منظور تهیه آتش براى همسرش رفت ولی خدا با او سخن گفت و با منصب پیامبرى باز گشت، ملکه سبا [بلقیس، به مرادى دیگر از مملکت خود] بیرون شد و بهدست حضرت سلیمان ایمانآورد، و ساحران فرعون در پى عزت فرعون شتافتند و با ایمان بازگشتند.
امیر المومنین ع
| موضوع : کلام | ۲ نظر »
شنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۰ | به قلم Saleh

هوس می کنی در این شب همان مسیر همیشگی را : باب الرضا ، توقف میکنی و اذن دخول را میخوانی، راه میافتی و تند تند صحن جامع رضوی را طی میکنی به ورودی صحن قدس میرسی همان حدیث روی درگاه ورودی سمت چپ را میبنی که فرموده : الصمت باب من ابواب الحکمة ( سکوت دری است از در های حکمت) فکری میکنی و در ازدحام درگاه رد میشوی و صحن قدس را طی میکنی ، به ورودی مسجد گوهر شاد میرسی سرت پایین است و راه میروی کم کم خنکای صحن گوهر شاد را صورتت حس میکند به در گاه چوبی ورودی صحن گوهر شاد میرسی سرت را بلند میکنی چشمت به گنبد زرد رنگ و آن تک گلدسته ی زیبا میافتد انگار ته دلت هری پایین میریزد بغضت میگیرد کمی مکث میکنی و بغضت را فرو میبری و راه میافتی به سمت کفشداری یازده، کفش ها را در آوری و جلوی سکوی کفش داری در آن شلوغی کمی معطل میشوی کفش ها را تحویل میدهی و راه میافتی به سمت پایین پا ،بغض فروخفته ات کم کم دارد جان میگیرد به سمت در گاه پایین پا میروی و سرت پایین است گوشه و کناری را قبل از ورودی در گاه پیدا میکنی و می ایستی سرت را بالا میگیری چشمت به ضریح می افتد زل میزنی و همین طور نگاه میکنی و با خودت فکر میکنی که آیا اذن دخول داری یا نه همین طور که فکر میکنی بغض ات می شکند و اشک کم کم گونه هایت را نمناک میکند حال دیگر دلت محکم میشود که اذن دخولت را داده اند به سمت ضریح میروی
پ ن :
جز گوشه های صحن تو آقا کجا روم؟
از من مگیر لذت این جان پناه را….
| موضوع : دست نوشته های من | ۳ نظر »
جمعه ۱۵ مهر ۱۳۹۰ | به قلم Saleh
م.م : نیکتا بیا ببینیمت بابا، خیال نکنی دلم واست تنگ شده ، میترسم قیافت یادم بره
امروز جمله بالا را دوستی به من گفت ، کلی حال کردم با استدلالش
فعلا
| موضوع : دست نوشته های من | ۲ نظر »