صد

یکشنبه ۲۴ آبان ۱۳۸۸ | به قلم Saleh


 

این صدمین پستی است که من دارم می نویسم و موقعی که  این وبلاگ را استارت زدم فکر میکردم خیلی زود تر از این ها صدمین پستم را هوا می کنم اما همیشه خواستن توانستن نیست و تخمین های انسانی درست از آب در نمی آید.

عدد صد عدد جالبی است شاید برای من که یکسری چیزهایی به ذهنم متبادر میشود با شنیدنش جالب تر هم باشد !اولین موضوع هم همین پروژه صد دستگاه توربین است که بنده بطور مستقیم و غیر مستقیم با آن سر و کار دارم در این محل کار!

یکی دیگر از این مخیلیات مربوط می شود به صدمین پستی که چند سال پیش دوستی در وبلاگی که نامش تلنگر بود می نوشت و من زیاد میخواندم آن پست را!

و دیگر آن شعر معروف است:چونکه صد آمد نود هم پیش ماس/نام احمد نام کل انبیاست

ولی هدف از نوشتن این سطور اینجا صد نبود بلکه بعضی از افکار بود که مربوط می شود به تغییر، واژه ای که رخ دادنش شاید خوب باشد و شاید هم بعد و جنبه ی مثبت یا منفی آن در زندگی بعدا معلوم می شود!

تغییر فر آیند جالبی ست همه جا وجود دارد گاهی نیاز به تصمیم دارد و گاهی بی نیاز است!

و وقتی با تصمیم همراه می شود سخت تر و بزرگ تر و محسوس تر می شود !و این تصمیم هاست که سختش میکند!

کلا جمع نقیضین است این تغییر هم ارادی است و هم غیر ارادی هم محسوس است هم نامحسوس هم خوب است و هم بد و کلا از این چیز های ف ل ِ کسی بل است بین دو نقطه ی سفید و سیاه!

این پست بیشتر شبیه یک چک نویس ذهنی شد

معذرت از اینکه با خواندن آن مختان چک نویس می شود!

Add to Del.icio.us | موضوع : دست نوشته های من | ۳ نظر »

بازگشت

دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸ | به قلم Saleh

بعد از ماه ها رفتیم سراغ وبلاگ های دوستانی که سالیان متمادی معمولا هر شب در نوشته هایشان وول میخوردیم یا به عبارتی ول میچرخیدم!

دلم خواست نوشتن را مخصوصا وقتی اینجا را دیدم!

حرف زیاد پیدا کرده ام برای گفتن ولی چیزی را که گم کرده ام وقت است!

قدیم تر ها چیزی که زیاد بود وقت و چیزی که نبود حرف….

در هر حال اینجا ایران است روزی قیف هست اما قیر نیست و روز دیگر قیف نیست و قیر هست….

فعلا همین مقدار بس است

پی نوشت:هر کسی کو دور ماند از اصل خویش /بازجوید روزگار وصل خویش

Add to Del.icio.us | موضوع : دست نوشته های من | ۴ نظر »

حباب

چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۸۸ | به قلم Saleh

1.jpg

2.jpg

3.jpg

4.jpg

گاهی اوقات بعضی اتفاقات خیلی سریع شکل میگیرد و به راحتی اتفاق می افتد در یک لحظه!

مانند لحظه ی ترکیدن یک حباب

Add to Del.icio.us | موضوع : دست نوشته ها | ۲ نظر »

open system

جمعه ۱۹ تیر ۱۳۸۸ | به قلم Saleh


این یک یه جمله رو هم از ما داشته باش،شما زیاد از open system صحبت میکنی اما اگه یه نیگاه دور و برت بندازی میبینی که همش یه جور آدم های خاص دور و برت رو پر کردن!

 مکالمات دو نفر، پنج شنبه ساعت ۱۰ شب، اتوبان چمران شمال به جنوب…..

 

پا نوشت:

Open system:سیستم باز به سیستم هایی گویند که مرتبا با محیط اطراف تعامل کرده تاثیر میگذارند و تاثیر می پذیرند و زیاد برای خود مرز سیتمی قائل نمی شوند

 

Close system: سیستم بسته به سیستم هایی گویند که با محیط اطراف تعامل نمی کنند و مرز سیستمی بسیار محکمی دارند

Add to Del.icio.us | موضوع : دست نوشته های من | ۷ نظر »

transition

پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۸ | به قلم Saleh

به نام متفاوترین و نزدیک ترین

 

این روز ها که گیجیم به سبب شوکی بزرگ دیگر حس و حال دست به کیبرد شدن هم نیست!

و حس و حال خیلی چیز های دیگر ….

فی الحال مغز من شده است مثل این انباری های داخل زیر زمین خانه ای متروک که همه جور چیزی درونش یافت می شود از شیر مرغ تا جون آدمیزاد! همین طور در هم و برهم و بهم ریخته !

 و شاید هم به قول آن رفیق تازه از فرنگ برگشته در حال transition  هستیم!

و شاید هم این گیجی و بی حالی همیشه دلایلی از این دست نداشته باشد شاید اصلا دلایلش با معادلات من و تو و این فضای مجاز یکی نشود!شاید…

 

و این شاید هاست که پشت سر هم قرار میگیرد و یکدفعه یک قطعیت و یا عدم قطعیت را می سازد!

 

ماه رجب از نیمه گذشت و چشم بهم بزنی رمضان هم و اگر کمی بیشتر پلک هایت بهم بخورد عمرت از نیمه میگذرد و همچنان مات و مبهوت یکجا نشسته ای و نظاره گر!این دقیقا همان روزمرگی است که من از آن فرار میکردم! احساس روزمرگی محض !یک تابع خطی با شیب صفر که خاصیتش فقط جلو رفتن و گذراندن وقت است!

بعضا خودت هم نمی دانی که دنبال چه هستی حتی در نوشته هایت!!

Add to Del.icio.us | موضوع : دست نوشته های من | ۴ نظر »

ordinary

جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸ | به قلم Saleh


بعضا ما بشتر از آنچه که فکر می کنیم معمولی هستیم و خیلی کمتر  از آنچه که در توهمات خود دنبال می کنیم خاصیم،ما آدم ها شبیه همیم درست مثل هم، با تفاوت هایی بسیار اندک و اگر نبود این تکنولوژی و اسباب و وسایل شهری این تشابه ها هویدا میشد!

ما انسان ها همه بیماریم، بیمار این دنیا بیمار این چهار دیواری هایی که دور بر خود ساخته ایم و یا بهتر بگویم معتادیم، معتاد این زندگی پر تجمل عادی روزمره!

بعضا اگر از چیزی فرار کنی بیشتر گریبانگیرت میشود مثل این زندگی روزمره ی عوامانه هر چه میخواهی خاص تر باشی در دنیا عوام تر میشوی ،گاهی وقت ها برای رفع تشنگی نباید آب خورد باید نوع آب را عوض کرد ممکن است آب شور باشد!

وقتی برای کسی یک موضوع را بیان میکنید لطفا واضح و شفاف بیان نمایید،بنده الان سه روز است که با این عبارت کلنجار میروم”مسیر برعکس”

Add to Del.icio.us | موضوع : دست نوشته های من | ۸ نظر »

دوشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۸ | به قلم Saleh

امروز اینجا را دوستی به یادم آورد ،پاک فراموش شده بود !

بعضی وقت ها بعضی چیزها فراموش میشود ،بعضی چیزها فراموش نمیشود در حالیکه باید فراموش شود!وکلا اگر این فراموشی نبود ما انسان ها همیشه در عذاب بودیم وقتی که خوب فکر کنی میبینی بعضا کوچکترین چیز ها هم میشود از نعمت های خدا مثل فراموشی!از نعمت های بزرگش که کوچک است مثل فراموشی…

Add to Del.icio.us | موضوع : دست نوشته های من | ۷ نظر »

کلام

شنبه ۱۵ فروردین ۱۳۸۸ | به قلم Saleh


دلم رمـــــــیده شد و غـــــافلم من درویش
که آن شکاری ســـرگشته را چه آمد پیش
چو بـــــید بر ســـــر ایمان خویش می‌لرزم
که دل به دست کمان ابروییست کافرکیش
خــــیال حوصـــــــله بحر می‌پزد هــــــیهات
چه‌هـــاست در سر این قطره محال اندیش
بنازم آن مژه شوخ عــــــــــافیت کــــــش را
که موج می‌زندش آب نوش بر ســـــر نیش
ز آســـــتین طبـــــیبان هــــــزار خون بچـکد
گرم به تجــربه دستی نهــــــند بر دل ریش
به کوی میـــــکده گـــــریان و سرفکنده روم
چرا که شـــــرم همی‌آیدم ز حاصل خویش
نه عمر خـــــضر بمــــــاند نه مــلک اسکندر
نزاع بــر ســـــــر دنیی دون مـــــکن درویش
بدان کـــــــمر نرســــــد دست هر گدا حافظ
خــــــزانه‌ای به کف آور ز گـــــنج قارون بیش

Add to Del.icio.us | موضوع : کلام | ۶ نظر »

.

پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸۷ | به قلم Saleh

 السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

imregotu.JPG

پ ن: بعضی وقت ها دل آدمی زیاد تنگ میشود،دل است دیگر، دل آدمیزاد!

Add to Del.icio.us | موضوع : Uncategorized | ۶ نظر »

شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۷ | به قلم Saleh


وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم..

 

پ ن: بعضی وقت ها همان قدر که از بعضی  از رفتار های گندم متنفرم به همان اندازه با خودم حال میکنم!

Add to Del.icio.us | موضوع : دست نوشته های من | ۷ نظر »

« مطلب بعدی مطلب قبلی »