این صدمین پستی است که من دارم می نویسم و موقعی که این وبلاگ را استارت زدم فکر میکردم خیلی زود تر از این ها صدمین پستم را هوا می کنم اما همیشه خواستن توانستن نیست و تخمین های انسانی درست از آب در نمی آید.
عدد صد عدد جالبی است شاید برای من که یکسری چیزهایی به ذهنم متبادر میشود با شنیدنش جالب تر هم باشد !اولین موضوع هم همین پروژه صد دستگاه توربین است که بنده بطور مستقیم و غیر مستقیم با آن سر و کار دارم در این محل کار!
یکی دیگر از این مخیلیات مربوط می شود به صدمین پستی که چند سال پیش دوستی در وبلاگی که نامش تلنگر بود می نوشت و من زیاد میخواندم آن پست را!
و دیگر آن شعر معروف است:چونکه صد آمد نود هم پیش ماس/نام احمد نام کل انبیاست
ولی هدف از نوشتن این سطور اینجا صد نبود بلکه بعضی از افکار بود که مربوط می شود به تغییر، واژه ای که رخ دادنش شاید خوب باشد و شاید هم بعد و جنبه ی مثبت یا منفی آن در زندگی بعدا معلوم می شود!
تغییر فر آیند جالبی ست همه جا وجود دارد گاهی نیاز به تصمیم دارد و گاهی بی نیاز است!
و وقتی با تصمیم همراه می شود سخت تر و بزرگ تر و محسوس تر می شود !و این تصمیم هاست که سختش میکند!
کلا جمع نقیضین است این تغییر هم ارادی است و هم غیر ارادی هم محسوس است هم نامحسوس هم خوب است و هم بد و کلا از این چیز های ف ل ِ کسی بل است بین دو نقطه ی سفید و سیاه!
این یک یه جمله رو هم از ما داشته باش،شما زیاد از open system صحبت میکنی اما اگه یه نیگاه دور و برت بندازی میبینی که همش یه جور آدم های خاص دور و برت رو پر کردن!
مکالمات دو نفر، پنج شنبه ساعت ۱۰ شب، اتوبان چمران شمال به جنوب…..
پا نوشت:
Open system:سیستم باز به سیستم هایی گویند که مرتبا با محیط اطراف تعامل کرده تاثیر میگذارند و تاثیر می پذیرند و زیاد برای خود مرز سیتمی قائل نمی شوند
Close system: سیستم بسته به سیستم هایی گویند که با محیط اطراف تعامل نمی کنند و مرز سیستمی بسیار محکمی دارند
این روز ها که گیجیم به سبب شوکی بزرگ دیگر حس و حال دست به کیبرد شدن هم نیست!
و حس و حال خیلی چیز های دیگر ….
فی الحال مغز من شده است مثل این انباری های داخل زیر زمین خانه ای متروک که همه جور چیزی درونش یافت می شود از شیر مرغ تا جون آدمیزاد! همین طور در هم و برهم و بهم ریخته !
و شاید هم به قول آن رفیق تازه از فرنگ برگشته در حال transition هستیم!
و شاید هم این گیجی و بی حالی همیشه دلایلی از این دست نداشته باشد شاید اصلا دلایلش با معادلات من و تو و این فضای مجاز یکی نشود!شاید…
و این شاید هاست که پشت سر هم قرار میگیرد و یکدفعه یک قطعیت و یا عدم قطعیت را می سازد!
ماه رجب از نیمه گذشت و چشم بهم بزنی رمضان هم و اگر کمی بیشتر پلک هایت بهم بخورد عمرت از نیمه میگذرد و همچنان مات و مبهوت یکجا نشسته ای و نظاره گر!این دقیقا همان روزمرگی است که من از آن فرار میکردم! احساس روزمرگی محض !یک تابع خطی با شیب صفر که خاصیتش فقط جلو رفتن و گذراندن وقت است!
بعضا خودت هم نمی دانی که دنبال چه هستی حتی در نوشته هایت!!
بعضا ما بشتر از آنچه که فکر می کنیم معمولی هستیم و خیلی کمتراز آنچه که در توهمات خود دنبال می کنیم خاصیم،ما آدم ها شبیه همیم درست مثل هم، با تفاوت هایی بسیار اندک و اگر نبود این تکنولوژی و اسباب و وسایل شهری این تشابه ها هویدا میشد!
ما انسان ها همه بیماریم، بیمار این دنیا بیمار این چهار دیواری هایی که دور بر خود ساخته ایم و یا بهتر بگویم معتادیم، معتاد این زندگی پر تجمل عادی روزمره!
بعضا اگر از چیزی فرار کنی بیشتر گریبانگیرت میشود مثل این زندگی روزمره ی عوامانه هر چه میخواهی خاص تر باشی در دنیا عوام تر میشوی ،گاهی وقت ها برای رفع تشنگی نباید آب خورد باید نوع آب را عوض کرد ممکن است آب شور باشد!
وقتی برای کسی یک موضوع را بیان میکنید لطفا واضح و شفاف بیان نمایید،بنده الان سه روز است که با این عبارت کلنجار میروم”مسیر برعکس”
امروز اینجا را دوستی به یادم آورد ،پاک فراموش شده بود !
بعضی وقت ها بعضی چیزها فراموش میشود ،بعضی چیزها فراموش نمیشود در حالیکه باید فراموش شود!وکلا اگر این فراموشی نبود ما انسان ها همیشه در عذاب بودیم وقتی که خوب فکر کنی میبینی بعضا کوچکترین چیز ها هم میشود از نعمت های خدا مثل فراموشی!از نعمت های بزرگش که کوچک است مثل فراموشی…
دلم رمـــــــیده شد و غـــــافلم من درویش که آن شکاری ســـرگشته را چه آمد پیش چو بـــــید بر ســـــر ایمان خویش میلرزم که دل به دست کمان ابروییست کافرکیش خــــیال حوصـــــــله بحر میپزد هــــــیهات چههـــاست در سر این قطره محال اندیش بنازم آن مژه شوخ عــــــــــافیت کــــــش را که موج میزندش آب نوش بر ســـــر نیش ز آســـــتین طبـــــیبان هــــــزار خون بچـکد گرم به تجــربه دستی نهــــــند بر دل ریش به کوی میـــــکده گـــــریان و سرفکنده روم چرا که شـــــرم همیآیدم ز حاصل خویش نه عمر خـــــضر بمــــــاند نه مــلک اسکندر نزاع بــر ســـــــر دنیی دون مـــــکن درویش بدان کـــــــمر نرســــــد دست هر گدا حافظ خــــــزانهای به کف آور ز گـــــنج قارون بیش